X
تبلیغات
بانوی کوچک خورشید

بانوی کوچک خورشید

خودت را در آغوش گرم خدا رها کن...امن ترین جایی بود که من یافتم

خسته تر از آنم كه شير زن ميدان جنگ باشم. عمري است پرچم صلح برافراشته ام و برافرخته ام از درون...

تنهايي هايم يار ديرنه ي من اند اما گاه عجيب خسته مي شوم از اين روزها...

چقدر وام دار كلاغ هايي هستم كه قصه من آن ها را بسر نبرد اما حوصله ها را شايد...

دلم بيش از اين تكراري هاي كسل كننده مي خواهد...

شايد زود پير شدم چون جواني نكردم.كودك بودم... بزرگ شدم.

دلم ديوانگي ميخواهد بي ملاحظه...

اين روزها شده ام بي ملاحظه چموش...

زندگي بيرنگي است و...

يك مرثيه مي گيري براي خودكشي دلت...كه دل ديگري نگيرد... نشكند...نميرد.

بهار را دوست ميدارم با تمام كمبودهاي خودم...با تمام خودم..

بهار را براي ابرهاي بي محابايش دوست دارم هرچند مرا هم باراني مي كنند...

آه خداي قشنگ من كه هميشه همه ي غر زدن هاي من مال توست...

دلتنگيهايم مال توست كه ديگران نبينند نفهمند...

خوب نبودم اما گاه سعي كرده ام براي بودن.

بد نبودم اما گاه تاوان ها سنگين تر از گناه ماست...يا ما كم طاقت تر.

نگذار بشكنم. و نگذار كه بشكنم.

به نظاره نشسته ام.

نوشته شده در سه شنبه 1393/01/26ساعت 23:14 توسط شیـوانــــا| |

Design By : nightSelect.com