بانوی کوچک خورشید

خودت را در آغوش گرم خدا رها کن...امن ترین جایی بود که من یافتم

گاه گم مي شوم در هجمه سرسام آور اين دنياي شلوغ. روزي دست عشق دسيتم را نگرفت و گمش كردم. خدايا دستم را رها نكن. دلم پيش تو باشد. خودم سربه هوايم. هواي من و دل و فردا را داشته باش.
نوشته شده در یکشنبه 1393/04/22ساعت 11:46 توسط شیـوانــــا| |

 "ری را "

گفتی برایت

از آن پرنده کوچکی که تمام بهار بی جفت زیسته بود

 بنویسم

باشد عزیزسالهای دربه دری

 راستش را بخواهی

بعد از رفتن تو

دیگر کسی به آینه نگفت سلام...


بانو (روزهايش بعد سرطان) رفته بيمارستان سه روزه امروز مرخص مي شه. دعا مي كنم. دلمم شور ميزنه كمي.

نوشته شده در پنجشنبه 1393/04/12ساعت 11:50 توسط شیـوانــــا| |

بايد خودم رو سخت بسازم تا آسمون نريزم...بايد ياد بگيرم كه بتونم نرنجم...و كسي با حرفي نتونه شيطنت و كودكي منو ازم بدزده...بايد ياد بگيرم هنوز...
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1393/03/12ساعت 19:27 توسط شیـوانــــا|

Design By : nightSelect.com