بانوی کوچک خورشید

خودت را در آغوش گرم خدا رها کن...امن ترین جایی بود که من یافتم

آدم ها به آدم هايي براي حرف زدن و فهميده شدن و گوش داده شدن نيازمندند

نوشته شده در سه شنبه 1393/09/11ساعت 13:51 توسط شیـوانــــا| |

نميدانم دقيقا شبيه به كدام شخصيت محبوب كارتوني كودكي هايم شده ام.  

هميشه هايدي را دوست داشتم. پر شور و شر بود و دوست داشتني...  

اين روزها  شبيه هيچ كس نيستم اهميتي ندارد... آنچه اذيتم مي كند اين است كه شبيه به خودم هم نيستم... آمار قلب هايي را كه اخيرا شكسته ام ندارم... اما آمار شكستن هاي خودم را از برم... 

تنهايي هايم چنبره زده بدور خودم... بد مي فهمم... بد فهميده مي شود... 

پ.ن:يك اتفاق عجيب افتاد كه بعدا شرمنده شدم. 

با استادم صحبت مي كردم... سر يك پروژه... 

گفت: علاقه اي به كار با فلان را ندارد 

گفتم: نياز به تحليل روان كاوي داريد. 

استاد: 

من با تريپ روان كاو: 

به خاطر احترامي كه برام قايله چيزي نگفت. چند روز بعد به عمق فاجعه ي حرفي كه زده بودم فكر كردم. 

 

پ.ن: هيچ جاي پستم به هم مربوط نيست ظاهرا

نوشته شده در جمعه 1393/09/07ساعت 21:53 توسط شیـوانــــا| |

خودم را گم كرده ام لابه لاي شلوغي و همهمه هاي شما... 

آي آدم ها اگر تكه اي از يك وجود يافتيد پاره هايي از من اند. تحويل دهيد و مژدگاني بگيريد. 

بارم را خواهم بست اگر ماندگاري نماند. من ميان شما بسي غريبم. 

حال يك آدم احمق را دارم....

نوشته شده در سه شنبه 1393/08/20ساعت 21:32 توسط شیـوانــــا| |

Design By : nightSelect.com