بانوی کوچک خورشید

خودت را در آغوش گرم خدا رها کن...امن ترین جایی بود که من یافتم

سلام

اه كه دنيا چه يك شبه مي تواند هرآنچه را كه داري و دوست داري بربايد و ببرد ان دور دست ها...

يك شب صبح شد و بيدار شدم و ديدم دل نوشته هايم پريده اند. به همين سادگي. اخر من از نسل همان مادر بزرگ  هايي هستم كه صندوقچه ام حكم طلا را برايم دارد. حرف هايم قديمي هم كه باشند حرف هاي ممند.

نظرات خصوصي دو سال اخير پريده اند.

وقتي بلاگم تب داشت دلم اين جا براي همه تنگ شد؛ تنگ بود.

نقطه سر خط.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ساعت 17:39 توسط شیـوانــــا| |

روزگاری بود نه چندان دور که هروقت دلم میگرفت، بغض بود، گریه بود فریاد... یا هرچیز دیگری فحشی خود درگیری چیزی... می پرید بغل وبلاگم می نوشتم گشت میزدم می خواندم حالم که خوب شد می رفتم پی زندگی ام...حکم اتاق زیر شیروانی خانه ی قدیمی مان را داشت برایم این خانه ی مجازی... چقدر دوستش داشتم و البته هنوز هم دارم... اما یک وقت هایی حس می کنم یا وسعت دردها آنقدر شده که اینجا گنجایشش را ندارد... یا شاید من الکی زیادی سرم شلوغ شده...

گاه دلم عجیب تنگ می شود برای این جا.

دوستت دارم زیر شیروانی مجازی من.

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ساعت 20:16 توسط شیـوانــــا|

Wish Me Luck

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۳ساعت 18:48 توسط شیـوانــــا|

امروز خیابان همیشگی انقدر متفاوت بود که دلم می خواست یک بار دیگر تمام راهی را که آمده بودم عقب عقب برگردم... آه که چه عشقی داد له کردن برگ های زردی که روزی سبز بودند و حالا شده اند یک مشت جغجغه برای حواس پرتی چند دقیقه ای من و تو. یادم می آید قبلا ها که زیاد دور نیستند اما من انگار قرن ها با آن ها فاصله دارم...دلم برای برگ های خشک روی زمین هم می سوخت و دلم نمیامد لهشان کنم.

آدم است دیگر عوض میشود. شاید هم عوضی شود!!!

پ.ن: "حســــــين" واژه اي آشناست پر عشق و پر از معادله هاي مجهولي كه سواد من حل كردنش را قد نميدهد.خدا بيامرزد  دكتر شريعتي را...كاش قدري بيشتر از افكار حسين نشانمان ميدادند...

اگر قدري به حسين انديشيدي يا گريستي يا نامش را بردي آرزويم اين است كه از گوشه ي ذهنت/قلبت بگذرم.

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۱ساعت 23:35 توسط شیـوانــــا| |

گاه دلم ساده می گیرد

گاه دلم ساده تنگ می شود...

تنگ روزهایی که نیامدند... اتفاق هایی که نیفتادند... لبخندهایی که نزدم...

گاه دلم جوری می گیرد که حس می کنم ماهی توی تنگ را می فهمم...

گاه دلم خسته است...

من هر روز...به هروز لبخند میزنم و هروز روزها به لبخندهایم گند می زنند...

گاه پتانسیلی از اتفاقات نابم اما...

دلم ساده تنگ است...

ساده گرفته...

 

خدا.سلام.گاه...

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۸/۱۰ساعت 22:1 توسط شیـوانــــا| |

گاه حسی شبیه هیچ چیز میشود پاپیچت می رود بالا بدون اینکه بفهمی همان گوشه که کس کردی ریشه میدواند تمام وجودت را می گیرد و بعد از کمی دیگر تو جزئی از آنی نه آن جزیی از تو.

حال این روزها ملس است. اشکال من و هم نسلی هایم این است که زود به میانسالی می رسیم. و شاید من زودتر. ایستاده ام رو یک پل که یک طرفش وصل به گذشته شده و یک طرفش رو به آینده است. و من سرگردان میان این دو ام!

هیچ چیز بد نیست عالی هم نیست وهم برم میدارد یادم که می افتد این همه بخوان تا نهایت یک تئوریسین؟!

حالم بد میشود. من کار می خواهم. یک کار که کارستان باشد. یک کار که به نتیجه ی آن بنگرم و بگویم به به.

روان شناس وبلاگ نویس حال این روزهایش روانی شده... .

"خدایا همه رو دریاب."

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۰۵ساعت 20:20 توسط شیـوانــــا|

دوگانگی:

گاهی خوب سخنرانی می کنم که هرکس می تونه سبک زندگی خودشو انتخاب کنه و کسی حق نداره این حق رو از آدما بگیره و هرکی آزاده اون طور که دوست داره و فکر می کنه درسته زندگی کنه... اما وقتی می رسم به آدمای زندگی ام به متن زندگی ام کم میارم... به آدمای زندگی ام راحت دستور میدم راحت امر و نهی می کنم که تو حق نداری...که تو نباید... که نمی خواهم تو...

درد خود خواهی نیست، شاید هم هست! اما فقط دوستشان دارمــــ همين. حتي اگر خود خواهي باشد.

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۶/۳۰ساعت 1:58 توسط شیـوانــــا| |

Design By : nightSelect.com