بانوی کوچک خورشید

خودت را در آغوش گرم خدا رها کن...امن ترین جایی بود که من یافتم

دلم آشوب استــــــــــــ...

از دلهره هاي مبهم آمدن يا نيامدنتـــــــــــــــ...

از دلهره ي اينكه اگر بيايي ميماني آيــــــــــــــــا؟

مي خواهي كه بماني؟

دروغ چرا من هم از تمناي خواستنت براي ماندن هنوز مطمئن نيستمـــــــــــــــــ.

چه بخواهم از خدا مادامي كه هنوز نميدانم درد و درمانم چيستـــــــــــــــــــــــــ.

 

خدايا اين دل من..صلاخم را بر زبانم جاري كن. آمين.

نوشته شده در جمعه 1393/05/31ساعت 5:59 توسط شیـوانــــا| |

عجیب است که من به فکر پیشرفت توام، قلبا خواهان پرواز و اوج گرفتن توام و تو مدام در اندیشه مچ گرفتن از من، آتو گرفتن و کنف کردن منی!!!کاش می فهمیدی تو و خیلی ها که چیزهایی در دنیا هست که به تو مربوط نیست! کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش

نوشته شده در پنجشنبه 1393/05/23ساعت 1:39 توسط شیـوانــــا| |

کودک که بودم مومن تر بودم به اینکه آدم های بد را خدا دوست ندارد. مومن تر بودم به اینکه یک روز می خورند به دیوار و می ترکند...بزرگ تر که شدم گویا کوچک تر شده ام...محتاط تر...خسته تر...شاید افسرده تر...دلم می خواهد زود یک مرکز مشاوره بزنم میدوانم که هم قدرت همدلی بالایی دارم هم سوادش را..می دانم که یک کاری باید کرد...یک کاری خواهم کرد...قول میدهم...خواهید دید...ببینید من کی گفتم. دی:))

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 11:46 توسط شیـوانــــا| |

Design By : nightSelect.com