خودت را در آغوش گرم خدا رها کن...امن ترین جایی بود که من یافتم

گاهي چيزي هست كه از آن تو نيست، از آن روح و فكر تو و قلب تو اما ناگاه مي شود دغدغه اي مبهم و نامفهوم. نمي دانم قابل فهمم يا نه اما يك خوره يك جذام شايد... به ناگاه به سراغم آمده كه بگويم بنويسم كه هنوز اينجا گوشه اي از كشور من و شهر يك جذام خانه هست به اسم باباباغي.  

شايد همين روزها بروم سري بزنم. 

خدا همه ي مريض ها را شفا دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/10/16ساعت 23:25  توسط شیـوانــــا  | 

اين روزها گاه دچار انديشه هايي فلسفي مي شوم. و ميپندارم آني كه مي پندارم دقيقا نيستم... شايد به آدم هاي اين گونه برچسب بزنم اسكيزوفرن... 

راستش در درونم آتش فشاني هست كه هنوز فقط بخار دارد... نه آتش... تناقضات من باآنچه مي انديشم و آنچه هستم بسيار است. نمي دانم آنكه من هستم اصيل تر است يا آنچه ميانديشم. بدتر آنكه بر اساس آنچه مي انديشم قضاوت ميشم كه آنم...كه نيستم! ميداني سخت است كه فلسفه نبافم و سخت است كه بتوانم طولاني طولاني بنويسم و بخوانم... 

شايد همه ي ما يك جاهايي محكوم به ايست مي شويم...كه نرويم... كه بمانيم...كه پر نكشيم...كه حرف نزنيم... و بدتر از آن نينديشيم... 

اين اذهان آشفته ي فردهاست كه ك وم ون ي س م اعتقادي به وجود مي آورد...اينكه مي انديشيم آني كه ما مي انديشم صحت دارد ولا غير... 

چرا نمي توانيم بياموزيم احترام گذاشتن را... 

به هرآنچه مغاير با ماست... 

تاب ما اندك است و انتظاراتمان بالا بي حد بالا و بي منطق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/10/11ساعت 22:36  توسط شیـوانــــا  | 

آدم ها به آدم هايي براي حرف زدن و فهميده شدن و گوش داده شدن نيازمندند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/11ساعت 13:51  توسط شیـوانــــا  |